سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
من نسیم پاییزم دلم پر از شر  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 12 فروردین ماه سال 1389

هر چی تلاش می کنم نریزن نمی شه تورو خدا آروم بگیراومدن تو نشون می ده که من ضعیفم من که ظاهرمو نگه داشتم چرا نمی تونم تورو هم نگه دارم چه فرقی به حال دیگرون می کنه تو اصلن گوله گوله بیرون نریز خون شو بیا کی می فهمه اون تو چی دیدی و این شکلی خودتو بیرون میریزی تا خلاص بشی  امشب همه می خوابن فردا که بیدار شدن همه چی تموم شده هیچ کس نمی فهمه با چه دردی  یه قلبی شکست هیچ کس نمی دونه که هر لحظه ی امشب سنگینترین لحظات عمرم شدن و یا نمی دونن که خودشون یه راهی رو برام باز کردن این اولین بار نیست که می شکنم و آخریش هم نخواهد بود ولی اینو میدونم که منم اون فرد دیروزی نیستم یه کم دقت کن بزرگی من به حس بزرگ درونمه به اون حسی که اون تو خودشو قایم کرده تا کسی از وجودش با خبر نشه  اسمشو می زارم حس آروم هر سال تکرار همین روزو من دارم پس چرا اینهمه درد می کشم چرا نمی تونم قبولش کنم یه لحظه خودمو ترک کردم تا از دور یه نظری به خودم بکنم ولی من  دیدم اونی رو که می جنگید اونی که فقط جنگ رو تو زندگی بهتر از همه چی آموخت و اولش آروم تو خودش می پیچید تا سنگینی رو بپزیره  بعد بر عکس تصورم دیدم که قدرتش و بیشتر از اونی که از دست داده بود پس گرفت

منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته

روزای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته

نقش من نقش یه گلدون شکسته ست

بی گلها آب برا موندن تویه ایوونه بهار دلم گرفته

نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388

 

بشنو همسفر من از این قصه ی تلخ راه دشوار –ای تو تک چراغ این شب تار این که گذشتن از کنار قصه ها نیست –این که یه تصویر از سقوط آدما نیست –ما بی تفامت به تماشا ننشستیم - ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست – سفر چه تلخه در امتداد اندوه حس کردن مرگ لحظه ی ویرانی کوه –هم پای هر بغض شکستن وچکیدن از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن -   

داریم دوش به دوش راه میریم انگاری دوتا غریبه هستیم صدای پاها آزار دهنده ست فاصله ی میونمون مثل فاصله ی دو قطب هستش ؛هیچ تلاشی نمی کنه تا شاید بتونه دلمو به دست بیاره پس من چرا اینهمه نیرو به خرج دادم؟ چرا اینهمه سال خودمو هلاک کردم ؟برا کی بود بی خوابیها و دلشوره گیهام ؟همش یه اشتباه بوده دنبالش دویدنها حتی به خاطرش با پدرو مادر در گیر شدنها ؛ خاموش و آروم دارم راه میرم تو این مسیر ساکتم با درونم در خلوتم و همین سکوت برام یه فرصتی می شه که به گذشته فکر کنم تمام تلاش من برا این بود که روزایی بهتر و زیبایی در کنار هم بسازم ولی این حرکت این تلاش بی نتیجه موند چون یه طرفه بود و شاید هم تحمیل برای او پس دیگه باید تموم بشه تا این وسط هیچ کدوم بیشتر از این لطمه و ضربه رو به جون نگیریم  باید یه راهی باشه که هر چه زودتر تموم بشه این وضع آدمو بیشتر عذاب می ده ؛ آدم اونجایی که منطق نمی تونه حلال مشکل باشه چی کار باید بکنه زندگی بهم آموخت صبور و متحمل باشم و منطق پذیر باشم ولی به من نگفتن که زمانی می رسه که با افرادی برخورد میکنم که  منطق رو نمی شناسه  و منطق هم کار ساز نخواهد بود حالا چی کار کنم ؟ 

 

می خوام بدونم کجام ؟ یعنی کجا خونمه ؟ کمکم کن دیگه دلم طاقت نداره نمی خوام درد بکشم تنم ؛ روحم خسته اس؛ نگاهام همش به اون دور دوراست حس می کنم نه تو این زمان جا دارم نه آینده  من دنبال چی می گردم چرا همیشه این همه تویه تلاطمم؟ سالها برای حفظ یه زندگی نهایت تلاش رو کردم و الان دارم بر عکس برای تموم شدنش میدوم ؛بعده خستگیه یه شکست این وضع برام سنگینه فکر این که من دارم برا خودم آینده می سازم بدون در نظر داشتن بچه هام منو عذاب میده  ؛ من عمر و گذشته ای رو گذاشتم تا این دو آروم باشن و باز هم براشون همه کار خواهم کرد پس آینده رو هم برا اینا می سازم شکل می دم با سرنوشت هستم تا زمانی که با این دو خوبه

پایان و شروع  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آبان ماه سال 1388

داره تموم می شه، شما فکر می کنید به این راحتی تموم میشه ؟ زندگی که به خواست و تلاش من می گذشت به انتها رسیده طاقته تموم شده ی من ، منو وادار می کنه که حتی نانی کوچولو رو هم نبینم دیگه خودم رو هم باید در نظر بگیرم .رسیدم به یه دو راهی حتی اطرافیانم هم نمی تونن کمکم باشن ،میگذرم از زندگی که 22 ساله به اراده ی من سر پا بوده و با عذاب من تغذیه شده تا زمانی که عشقی بود تحمل به راحتی آب خوردن بود ولی الان تحقیر، پایمال شدن غرور ،وجود دروغ و...؛و...،و ..همه ی بدیها دست به دست دادن که این زندگی تموم بشه .

طلاق کلمه ای که از زمانیکه معنی شو درک کردم نمی خواستم بشنوم ولی الان روزی هزاران بار تکرار می شه ، این می تونه پایانه رنجی چندین ساله باشه و شروعی شیرین به شیرینیه رویاهای درونم و می تونه اتمام دلهره ها و اغاز آرامش برای من و دخترام باشه یا نه شایدم پایان آسایش و شروع بدبختی که مردمم برام تعیین کردن و شاید هم وداع از همه لذتهای بودن و آرزوها ، بالاخره که چی ؟ تا کی باید بودنم برام شکنجه باشه باید از یه جا شروع کرد یه بار مردن بهتر از هزار بار مردنه ، سعی کردم از همه جهت سنجیده حرکت کنم تا دیگه عذاب نکشم ولی اونجایی که مردم نقش می گیرن هیچی سنجیده نخواهد بود پس می پرم تو اون پرتگاهی که دیگران برام خواستن تا ببینم تا چه حد قدرت دارم و می تونم خودمو نجات بدم درسته دو دختر دارم که یکیش دم بخته ولی قبل از این که اونم سرنوشتش بدتر بشه تموم می کنم تا تکلبف همه روشن بشه و انونی که وارد زندگیه بچه ام می شه بدونه و تصمیم بگیره بعد اقدام کنه

دیگه از دروغ خسته شدم ،دیگه از تنهایی خسته شدم ، دیگه از ترس خسته شدم ،از دلهره از فکر کردن برای رهایی از اویزون بودن از ترحم از تحقیر خسته شدم می خوام زندگیمو پس بگیرم روزای از دست داده ام رو عمر هدر شده ام رو می خوام   از چشم به در دوختن از التماس کردن  بی زارم من غرورمو می خوام زندگی بدون غرور برام دیگه امکان پذیر نیست نهایتش به مردن می رسه بازم اگه مرگ بر ام تنها راهه نجات من با آغوش باز می پذیرم من دیگه چیزی ندارم که از باختن بترسم

  

مرد زمینی

 زمین همیشه برایش معمایی حل نشده بود- مردم گناه کار –شهوت . عشق . رابطه . خیانت – و همه ذهن اورا به سوی زمین می کشاند ! -بوسه ای بر لب هایش نشاندند- بوسه ای که حرارتش – یاد آور جهنم و لذتش اوج بهشت بود! - و خدای آسمانها و زمین – اورا زمان داد – توبه یا ترک آسمان ها – از همه جا رانده به مرد زمینی پناه برد– و او بی آنکه نگاهی در چشم های نگرانش کند– سه شرط گذاشت - گناه را یاد بگیر- هرگز این رویای عاشقانه را در زندگی زمینی ات جدی نگیر- و من حتی در این رویا که غباری بیش نیست مرد حسودی خواهم بود- فرشته پذیرفت- و از او زمان خواست- زمانی کوتاه برای بازگرداندن غرورش

دوستشون دارم  چاپ
تاریخ : جمعه 15 آبان ماه سال 1388

خونشون که رسیدم سنگینی آشنایی رو که سالها پیش تو خونه ی منم به نوعی دیگه گذرونده بودم  روحس کردم خواهرم اونقدر برام عزیزه که این حس بیشتر از خودم ناراحتم کرد .دختر زیبا و کوچولوش اومد که خاله خوش اومدی چرا دیر کردی از صبح چشم به راحتونم خواستم بگم که خاله نمی خوام بیام شما رو ببینم من شرمنده ام که نمی تونم کمکی بهتون بکنم ولی آروم بوسش کردم گفتم حالا که اومدم گلایه رو ول کن برو با نانی بازی کن پسرش می اد ولی دیگه اون شلوغی رو نداره ریش و پشم غم صورتشو بیشتر نشون می داد بغلش کردم که خاله بمیرم و اینجوری غمگینت نبینم  کاش می تونستم برم تو دلشون غم درونشونو پاک کنم کاش می تونستم یه کاری براشون بکنم ولی متاسفانه کاری از دستم بر نمیومد هی خواستم بیام نانی و دختر زیبای خونه نمی ذاشتن.

 ما دوتا خواهر مثل دو قلو بزرگ شدیم اون همیشه زیبا تر و مهربونتر از من بود و من همیشه عصبانی شلوغ پر سرو صدا اوایل خیلی حسودی میکردم  همیشه اون که کوچکتر از من بود یه قدم جلو تر بود چون جثه ی من لاغرتر بود همه جا اون پیش می رفت ولی به مرورو دیدم که چقدر دوستش دارم  صبوریش رو ستایش می کنم قدرتش و وجودش برام تو زندگیم نقش مهمی داشته من دیوونه ی خودش و بچه هاشم زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودیم صدای قهقهه و شادیمون همیشه خونه رو تکون می داد یه بار پای من درد میکرد نمی تونستم درست راه برم خواهرم اون یه پامو بلند میکرد میزد زیر بغلش مثل یه لنگه کفش می رفت منم بپر بپر دنبالش میرفتم و همش تا برسیم سر غذا خوردن اونقدر می خندیدیم و سرو صدامی کردیم که بابا دعوامون میکرد وقتی از هم دور بودی از بس طولانی نامه می نوشتیم مشهور شده بود به شاهنامه نگاری به هر حال بزرگ شدیم و هر کدوم با سرنوشت خودمون جنگیدیم و الان نمی تونم تنهایی شو ببینم نمی تونم باور کنم که خواهرم اینهمه درد تو چهره اش داشته باشه و من نتونم کمکش باشم   خدایا خودت کمکشون باش هر چه زودتر  آرامشون کن  

از تو تا ابد ممنونم که چنین مادری برایم بودی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388

زندگیت سر مشقی است ،

برای آنچه یک مادر و یک زن باید باشد

به تو افتخار می کنم

و تا ابد دوستت دارم

تقریبا 10 سال پیش بود همه خونه ی مامانم بودیم 3ماه تابستون رو میموندیم اردبیل من و خواهر کوچیکم هر کدوم 2 بچه داریم ؛ حسابی خوش بودیم و غافل از کارا و دردسر خونه ی خودمون تو خونه ی پدری تابستونمون رو سپری می کردیم هر شب یه برنامه داشتیم اون شب دبرنا بازی می کردیم و بی صدا آروم  بودیم تا همسایه ها از سرو صدای بچه ها در امان بوده و بخوابن ؛ معمولا کارت مامان رو بابا پرداخت می کرد مامان بازی می کرد و بابا هم از دور کنترل می کرد همه بردن فقط مامانم بود که نبرد هیچی! پولای بابام رو هم تموم کرد بعد با لحنی کاملا جدی مامانم گفت : شانس ندارم که اگه شانس داشتم مامانم منو پسر بدنیا می آورد. من با تعجب و دلخوری گفتم: اونوقت کی مامانمون می شد کی ما رو بدنیا می آورد و کی مواظبمون می شد اصلا ما به کی مامان میگفتیم!   تازه نمی تونستیم به هر دوتاتون بگیم بابا مجبور می شدیم مابا صدات کنیم  ترکیبی از مامان و بابا. و از اون روز مدتها مامانی رو مابا صدا می زدیم . و حالا واقعا مامانم با بزرگی که داره برای همه مون ماباست یعنی هم بابامون هست هم مامانمون امیدوارم با تنی سالم و روحی شاد سالهای سال سایه اش به سرمون باشه

  تا جایی که به یاد دارم ، همیشه در کنارم بودی

تا حمایتم کنی ، اعتماد به نفس ام بدهی

و یاورم باشی ،

تا جایی که به یاد دارم، تو همانی که تحسینش می کردم

آنکه قوی با احساس و زیبا بود هنوز هم

تو همانی که یک مادر باید باشد

تا جایی که به یاد دارم تو به ما آرامش بخشیدی

آرامشی سرشار از لبخند،

سرشار از اشک ،

سرشار از عشق،

  چند وقت پیش دخترکم ، که دیگه الان 21 سالشه یه کتاب دستم داد صفحه ی سفید اول رو  با عذر خواهی از اشتباهاتش و تشکر از زحماتم پر کرده بود حسی بزرگ و مغرورانه بهم دست داد بعد محتویات هر صفحه از این کتاب اشعار( سوزان پولیس شوتز ) بود که الان با اینکه تقریبا 3 سال از گرفتن این کتاب می گذره موقع خوندنش اشکم رو برای روزایی می ریزم که شرایط بد زندگی روح منو از دخترام دور کرده بود بهترین روزای بچگی شونو حس نکردم  شعرای این پستم رو از این هدیه ی دخترو نوشتم و این یکی رو که با تاکید تمام اون همون لحظه خوندم و تو رگ و خونم کشیدم تا از داشتن فرزندام سر افراز باشم

 

تو زن شگفت آفرینی هستی ،

که با کوشش اش در دنیای مردان پیروز خواهد شد

تو قوی ولطیفی ، قوی و مهربان،قوی و دلسوز

تو زن شگفت آفرینی هستی،

که با بخشش اش ،در دنیای خود خواهان پیروز خواهد شد

 تو با دوستانت ،تو با خانواده ات ، تو با همه بخشنده ای

تو هم زن شگفتی آفرینی

و هم مادر شگفت آفرین

تو محبوب مردمی هستی که پا به زندگی شان گذاشتی ،

تو بیش از همه محبوب من هستی

(تقدیم به برادرم) به تو افتخار می کنم و دوستت دارم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 شهریور ماه سال 1388

می خوام از کسی بنویسم که گذر لحظه ها منو خیلی دلتنگ اون می کنه ،امشب توی خونه ی دل من آشوبه   ،امشب حرفی از خاطره های دور ندارم از دوری بنویسم از غربت .. از خاک .. از همون روزی که دشت قلب من و خونوادم سراسر خزان شد همون روز که برگای اون درخت سیب ریخت همون روزی که کلبه ی چوبی سوخت و شاخه های بید مجنون خشکید ..

امشب می خوام از لحظه ای بنویسم که چشمای تو برای آخرین بار به همه مون خیره شد و همون جا بود که زندگی جایی میان ما و تو تموم شد و تو به همین سادگی رفتی .. رفتن تو ساده ترین نقطه ی  زمان نبود .. همه چیز انگار همون جا تموم شد ..یادم نمی ره چه غربتی داشت اون شب آخر، یه صدا از خودت برامون گذاشتی همون صدایی که هر تک تکمون  رو به هم می سپاری صدای درد آلودی که اگه دقت بکنیم صدای اشکات رو هم می شنویم چرا امشب اینجوری دلم برات تنگه درست مثل اون شب اخر ،نمی  دونستم اون شب آخرچرا اشک انوقدر بی مهابا گونه هامو خیس می کرد  نمی دونم چی شد بعد اون همه سال یه دفعه رفتی و نمی دونم رفتن بی هنگام تو چه معنا داره؟

ومن دیوونه تر از پیش امتداد دنیا رو به نبودنت پیوند می زنم .. کاش من اون روز مرده بودم کاش تو انتظار مارو بی پاسخ نمی ذاشتی و کاش یه بار دیگه ما نگاهت می کردیم

همون مو قع که تو رفتی سرو میون باغچه سقوط کرد،قامت دنیا خم شد گندم زار تیره شدو دل ما برای اون نگاهت تنگ شد . تو اون روز طویلترین اندوه دنیا رو روی دوش ما گذاشتی و رفتی .

نمی دونم این غم از کجای این دل بلند شده که نمی خواد ساکت بشه ؟نمی دونم چرا این آشوب پا توی دل من گذاشته؟ دلهره دارم مثل همون دلهره که بعد از رفتن تو روحمو لرزوندهمون اضطراب،همون دلشوره ی کهنه ی احساس که هنوز مدتها پس از سالها با خاطره ی رفتنت چشمای منو نمناک می کنه و سکوت شب رو می شکنه .

امشب دلم خیلی برای لحظه ها تنگ شده ،امشب دلم می سوزه احساس ترحم می کنم به خودم که تو رفتی و باز یه شهریور و روز تولدت بدون تو گذشت  

باز من ماندم و خلوتی سرد  چاپ
تاریخ : جمعه 16 مرداد ماه سال 1388

تمام رنگارو با خودش داره زیباترینها رو آدم دلش نمیاد چشم ببنده حیفه بذار از بودنش آروم بگیرم بذار زیباییش دلمو امیدوار کنه دنیای بزرگیه دنیایه رنگینیه   آرزویه همه هستش که ببیننش  من حسش کردم من دیدم دلش بزرگترین دل هستش که همه خوبیهارو درونش داره ، قدرتم شد ، امیدم شد بودنش منو نگه داشت ولی درست مثل رنگین کمون همیشه نیستش آدم باید منتظر بمونه که بارون بیاد تا اونم بیاد وقتی میاد لبخنداش نوری تو دل آدم میذاره که لذت بودن رو به یاد می آره

بمون برام تنهاییمو ازم دور کن بمون که غرق رنگها و قدرتت باشم .هر کلام از حرفت مانند یه نقطه از رنگهاست دلنشین و مهربون

تن برهنه ی من روح آب را دریافت

میان موج و دل من دریچه ای باز شد

دریچه ای که مرا از زمین جدا می کرد

از بس که خسته ام دگر خسته نیستم  چاپ
تاریخ : سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

منم که در برابر خاک ایستاده ام

به کوه خیره می شوم و سنگ ساکت می ماند

در سینه ام

اگر گلویم یک دم شکفته می شد

که نعره ی زمین را بشکافد

تمام عالم را به دوش می کشیدم

درون حنجره ام قارچهای زهر روئیده ست

دهانم از خزه انباشته ست

و در نگاهم آوار حسرتی ست

که استخوانم را می ترکاند

چنین که می گذرد

مگر که بادهای قرون نوای استخوانم را بشنود

بتاب بر من ای آفتاب

بتاب که تاب این همه ام نیست

ببار بر من ای ابر

که برد باری ویرانم کرده است

به چشمهایم بسیار اندیشید ه ام

که گفته است

که سنگ در تبار من همیشه سنگ است 

به سینه ی من هنوز امیدی به شوق دیدن محالی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388

دلم شکست حتی گریه هم نمیتونست آرومم کنه  دلم می خواست گریه کنم ولی نباید بذارم ضعفم رو ببینن خودمو کنترل کردم داشتیم ناهار می خوردیم هر چی نفسم رو جمع کردم تا لقمه ی تویه  دهنم رو بخورم نشد نمی رفت پایین .چرا توی اوج ناراحتی تلاش کنم که خودمو خوشحال نشون بدم همه ی اینها  درونم تبدیل می شن به یه شکست که انتقام میتونه آرومش کنه ولی من قدرتش رو دارم و کشتم کینه و انتقام رو دلمو آروم کردم  واز حقم گذشتم تا دلش مثل دل من مچاله نشه تا درونش ناآروم نشه آخه این دفعه طرفم مامانم بود شاید حق داره باید یکی از ما دوتا رو انتخاب میکرد مادو تا خواهرو گذاشت تویه کفه ی ترازو دید تحمل من زیاده  چون زمان منو وادار کرده تحمل کنم سکوت کنم شرایط منو اونقدر چلونده که آبدیده شدم مامانم می دونه دلم اونقدر شکسته که دیگه دلی برای شکستن نمونده پس ازم خواست که از حقم بگذرم چون می دونست که دیگه پدری نیست بهش پناه ببرم و زبانی برای شکایت ندارم  . منم قبول کردم فقط نیگاشون کردم لال بودم این جا دیگه حقی نمی موند که من بخوام بجنگم برگشتم خونه دختر بزرگم و من دوتایی با یه عالمه درد برگشتیم بعد از من همه یه جاجمع شدن فقط ما دو تا اضافه بودیم مثل یه بار سنگین  . مامانیم زنگ زد ازش پرسیدم خوش می گذره؟ اونم با بغضی گفت چه خوشی بدون شما هیچ خوشی نیست طفلکی مامانم درکش کردم بهش گفتم ولی ما اینجا خوشتریم پس مواظب دخترک کوچیکم باشه دیگه اجازه نده اون هم بشکنن امانتی دست مامانم گذاشته بودم که بیشتر از وجود همه برام با ارزشه .بازم باید فراموش کنم تا زندگی کنم .   

 

 

خدایا ببین این دو چشم پر آبم ببین این دو چشم نرفته به خوابم  - در این ظلمت شب در این بی قراری نسیبم نکردی به جز آه و زاری ـ سخنهای ناگفته ی من خدایا در این سینه ی خسته تا کی بماند ـ خدایا صبوریه دل را طبیبم چگونه نبیند چگونه نداند ـ تو با من سر مهربونی نداری تو با قلب رنجیده ی من کینه داری ـ من از دست تو سر به مستی سپارم دگر طاقته این همه غم ندارم. ـ 

عشق؛ فعال بودن است نه فعل پذیری ؛پایداری است نه اسارت.  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

وقتی تو رفتی من هم دیگه زندگی نمی کردم شب ها به یاد تو می خوابیدم و روزها به یاد تو بیدار می شدم در همه چیز عکس تورو می دیدم .غافل از حال خود و هر آنکس که اطراف من بود زندگی رو می پیمودم . همه چیز در صدای تو خلاصه و معنا می گرفت نه رنگها برایم رنگی بودند نه طعم ها برایم مزه داشتند.هوا ؛هوای دیدار تو بود و بس.

زمان مرا ساخت. چه خوب که نیومدی و من خامی عشق خودمو چشیدم ؛ و دوریت  کم کم منو قابل کرد روزها که تا دیروز مفهوم گنگ و دلمرده ای داشت برام جون گرفتن .

زمان رفیقم شد و رازهای بسیارش رو با من نجوا کرد.من میوه ی صبوریم رو می چشیدم .روزگار به من آموخت که اگه قدرتمند باشی ؛عشقی رو که تو رو قوی تر می کنه جذب می کنی و اگر ضعیف بمونی همواره در حال فرو رفتنی و اونی که به سمت تو می آد تو رو ضعیف تر خواهد کرد . روزگار به من آموخت به هر چه دل می بندی باید  توان دل کندن رو نیزداشته باشی من در سایه ی عشق تو آفتاب شدم . حالا نمی خواهم در سایه بمونم . کسی که با آفتاب همراه شد .همیشه به دنبال روشنایی هستش همسایه ی سایه شدن یعنی در حصار ماندن.تغییر نکردن ایستادن و فرو رفتن .

من در جذبه عشقی گرفتارشدم که تا به امروز منو گرم کرده . اما نمی دونم بعد از گذشت این همه سال این عشق پاسخ خود را یافته است آیا تو منو این طوری که هستم و من تورو این طوری که هستی می پذیریم یا نه ؟ بذار حقیقت میون ما داوری بکنه.

اون چه که پیش میاد .نتیجه ی هوشمندی روحمونه .هیچ تصویری ازت نخواهم داشت و قول می دم که راستشو بگم که هیچ نقشی برای دل خوشی تو بازی نخواهم کرد .من دیگه نمی ترسم  زندگی تنها مجال ما برای کسب آگاهیه .هر کس بیشتر بدونه؛پیشتر میره.  یه جا خوندم که عشق از چشمه های حکمت و معرفت آب می خوره

من در جستجویه عشقی شور انگیزم.عشقی که منو بالا ببره و ترسامو که هر زمان قد می کشه رو از ریشه بکنه و ازم دور کنه

خدایا  چاپ
تاریخ : یکشنبه 25 اسفند ماه سال 1387

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که 

  نمی  توانم تغییر دهم .  

 

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم .  

و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

خستم بود  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387

تو ایستگاه مترو خیلی سردم بود آویزونش شدم هزاران چشم بد جوری مشکوک  نیگام می کردن انگاری که دارم یه گناهی بزرگ مرتکب میشم ولشون کن چی کار کنم خستم بود نمی تونستم بایستام خستم داشت پاهامو فلج می کرد این هم که از خداش بود چون مدتی هستش که زیاد بهش رو نمی دم تکون نمی خورد که من ناراحت نشم  با یه قدرتی منو نگه داشت جوری که سر پا خوابم برد یه لحظه خواب یه کوچولو خستم رو ازم گرفت حس کردم خیلی بهش نزدیکم چه بده حس کردم عالمها ازش دور بودم نه این حس نیستش من ازش دورم با اینکه کنارشم .کاش می تونستم بازم کنارش آروم بشم .هر چی می خوام نه نمی گه پس چرا من دوستش ندارم ؟ چرا نمی تونم اشتباهشو ببخشم ؟چون بخشیدنم مثل نادیده گرفتن عمر از دست رفتمه پس تا عمر دارم نمی بخشمش حتی پدر بچه هام بودنش هم نمی تونه نجاتش بده . بی رحم بودن آدمو به انتقام وادار می کنه

گفتگو با خدا  چاپ
تاریخ : سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387



یه متنی رو تو دفتر کارم  روبروی من بالای کامپیوتری که من باهاش کار میکنم زدن مدتها بود جلو چشمم بود ولی من بهش دقت نکرده بودم تا امروز ؛  

 پس خدا گناهمو می بخشه؟ یعنی خدا اونی هستش که میگن ؟ پس چرا قدرتمو پس نمی ده ؟

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خداگفتگو می کنم خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید خدا خندید و گفت:

(وقت من بینهایت است )

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازذ؟خدا پاسخ داد کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوندو عجله دارند که بزرگ شوندو دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که دوباره کودک شوند.اینکه آنهاسلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهندتا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنابر این

(آنها نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده )

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمی میرندو به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ؛به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند

     گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنندکه عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند

(خودشان دوست داشته باشند.)

گفت:بیاموزندکه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزندکه فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

(اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم)

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیازدارد.

بیاموزند که دو نفر نمی توانند به یک نقطه نگاه کنندو آنرا متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند .

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست داریدبه بندگانتان بگویید؟

خداوند لبخند زد و گفت:

(فقط اینکه بدانند من اینجا هستم  همیشه )

تقدیم به تمام اونایی که براحتی غرورمو شکوندن تقدیم به تمام کسایی  که نفرت رو به من آموختن و در آخر تقدیم به اونی که یه روز برام ارزش داشت   

 

 یه دل شوره زار یه کویربی بهار و یه باغبون عاقل تو شوره زار  چاپ
تاریخ : جمعه 22 آذر ماه سال 1387

  

تا حالا شده یه جورایی بین آسمون و زمین باشی مثل پرواز تو عالم مست و هوشیاری یا خواب و بیداری چشمام رو می بندم نمی خوام چیزه دیگه ای ببینم که منو از این حالت بیاره بیرون دلم می خواد با خودم باشم وهمش فکر کنم، دوست دارم این حس تموم نشه، یه حس خوب و بد دارم خوب چون حس شادی به دنبالش می اد  بد که حس امنیت به دنبالش بیاد این منم کله پوک، مثل یه دیوونه ای که راضیه دست به هر کاری بزنه می شنوی؟ حس می کنی ؟ چه طور موفق شدی آزادم کنی ؟ چطوری روحمو شاد کردی ؟هر کس اومد یه سوراخی تویه قلبم به جا گذاشت که فکر می کردم جبران ناپذیره ولی پر شد همه ی اون دل شکستگی ها بر طرف شده اون چیزایی رو که نمی تونستم فراموش کنم ازم دور شدن .روح تشنه ام چطوری سیر اب شد ؟ اون خدایی که اون بالاست خودش خواست  خودش نجاتم داد هیچ می دونی همین کله پوک داشت کجا می رفت ؟بزرگی رو من به چشم دیدم به قلب حس کردم درست مثل اون زمان که دروغ رو حس کردم و دنیام ویرون شد کاش برای نشنیدن دروغ راه رفته رو بر میگشتم و نمی ذاشتم دروغی منو بشکنه اون لحظه همه چی برام تاریک شد حس کردم مثل یه کویرم .دیگه مهربونی ها همش ساختگی بود،و حالا که ره پیموده  رو نمی شه برگشت «« دست خدا به همراهش ».

میدونم ،میدونم .هر یک از ما چیزی در خودمون داریم  که نمی تونیم اونو  نبوده فرض کنیم ،حتی اگر مجبورمان کند آن قدر فریاد بزنیم که بمیریم. ما آنچه هستیم هستیم ،فقط همین . همچو اون افسانه ی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می رفت .چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود . ما می تونیم بدونیم کدوم کارمون اشتباهه حتی پیش از آن که به آن کار بپردازیم،اما این آگاهی نه می تونه  فرجام را تغییر بده و نه روی آن تاثیر بذاره، هر کس ترانه ی کوچیک خود را می خونه و باور داره  که زیبا ترین ترانه ای است که دنیا تا کنون به گوشش شنیده . ما خود خار سازیم،و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شه .تنها کاری که از دستمان بر می آید اینه که درد بکشیم،و خود بقبولانیم که ارزشش را دارد .این همان چیزی است که نمی فهمم ، درد.چرا باید درد کشید.از خدا باید پرسید او در مورد درد مسئوله او بود که مارو چنین که هستیم پرداخت،او که همه ی جهان را بنا کرد ،پس درد نیز مخلوق او است .

این حرفام امیدوارم هر کدوم جای خودش بشینه تمام خواست این کله پوک یه دنیای آروم برای احساس و خواسته هاشه و امیدوارم که دست هر کس به این دنیا نرسه

از من این پیر فلک سینه ی پر کینه می خواد  چاپ
تاریخ : جمعه 10 آبان ماه سال 1387

8 سال با هم فاصله ی سنی دارن درست 8 سال هر دوشون بچه ی فروردینن ظاهرا همیشه با هم دعوا دارن ولی بدون هم نمی تونن باشن با هم دست به دست می دن شلوغ می کنن کشتی میگیرن! حتی دیگه سر وسایل شخصی شون هم که با هم شریکی استفاده می کنن جنگ می کنن ، بر عکس ظاهرشون صداشون عین همه  و اونی که پشت تلفن هستش نمی تونه تشخیص بده کودومشونه ولی منه مادر تشخیص  میدم بزرگه کودومه و  کو چیکه کودومه؟ اون روز دوست  دخترکوچیکم زنگ زده بود 45 دقیقه حرف زد و این دو  خواهربا هم زمان رو تقسیم کردن که خسته نشن .نانی گوشی رو می داد به مستان که تو باهاش حرف بزن من یه سر برم w.c و برگردم  و اون بچه ی طفلکی که داشت حرف می زد نفهمید داره با 2نفر حرف می زنه .دوستشون درام بیشتر از اونی که فکرشو بکنید نفسم بند نفساشونه دخترکایه من با ارزشترین هدیه ای هستن که خدا منو لایقشون دید.


 پ.ن خسرو خان عزیز ازت کمال تشکر را دارم  اون زمان که حس کردم کسی نمی تونه درک کنه من از چی میگم تونستی با کلماتی رساتر از حرفای خودم با هام حرف بزنی

 

چرا سرنوشتم ز غم زاده ای چرا قلب عاشق به من داده ای

سخنهای نا گفته ی من خدایا در این سینه ی  خسته تاکی بماند

چرا هیچی مثل سابق نیست ؟چرا هیچ شعر و آهنگی دیگه یاد و خاطره ی تو رو نداره ؟چرا مثل همیشه نیستی؟ تو که نمی تونستی خودت باشی چرا برام نقش بازی کردی؟

دیگه هیچ اتفاق خاصی نمیوفته دیگه این دل بی تاب وبی قرار دیدن یا شنیدن صدات نیست.دیگه این دل نگرانت نمی شه چه راحت رفتی وقبول کردی پا روی همه چی بذاری و از حرفای مردونه ات بگذری شاید همه چی یه دروغ بوده و بافته ی خواستهامون بوده ولی هر چی بود برای من با ارزش وقابل احترام بود وبرای حفظش هر گونه تلاشی رو به کار بردم ولی اونجایی که تو نخوایی هیچ تلاشی فایده نمی کنه درسته قبولش سخت بود مخصوصا اونطوری که تو دست به سرم کردی ولی برو ونگران نشو من مثل شما مردا نیستم که ببرم اون بالا؛ بال و پر بدم و بعد با سر بکوبم .با همون ارزش و احترامی که اومدی و باورت کردم بدرقه ات می کنم همه چی رو از این دلم جمع کردم ببرشون و دیگه خاطره هام رو هم نمی خوام .در ضمن شنیدم از الان دربه در و سرگردانی دنبال یه نفر میگردی  اگه مایل بودی من می تونم کمکت کنم چون من بر عکس تو سرگردان نیستم .

میروم خسته و افسرده و زار  چاپ
تاریخ : سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387

نمی دونم چرا اونایی رو که دوست داشتم تنهام می زارن میرن ؟دیگه متنفرم از دو حرف (د.د )که  کنار هم می زاشتیم.کی میتونه درک کنه اون زخمی که من خوردم چقدر دردناک در گوشت تنم نشست ؟و یا وقتی همه چی تموم شد چه دگرگونی که در سایه ها و در برجستگیها پدید اومده و خطوط پیشین کج وکوله شد ؛آنچه مسخره و خشم انگیز بود قوت بیشتری می گیره ؛ چه بدبختی چگونه تونسته بودم دوست داشته  و تحمل کنم؟

بالاخره اون روز رسید چهره های واقعی شناخته شد؛ هیچ  تصور نمی کردم روزی برسه که از اون هستی ناشناخته ای که روزی منو از من درید از درونم به در اومده ومنو با شرمندگی خودم رها کنه . نمی دونم حالا چی کار کنم ؟ جشن بگیرم ؟ یا عزا ؟ولی اینو مطمئنم که تا من نگذرم و حلال نکنم خدایم نخواهد گذشت .

یه تحول بزرگی تو زندگیم داره اتفاق می اوفته بیشتر از من برای نازنینام به سختی خواهد گذشت ولی عاقبتی خوب به دنبال خواهد داشت اونقدر خوب که زندگیم به کل تغییر خواهد کرد ولی حتی این خوشبختی هم اونی رو که ازم گرفتن رو بهم پس نخواهد داد .کاش می تونستم درهای پشت سرم رو برای ابد ببندم تا دیگه به یاد نیارمشون  

میروم خسته و افسرده و زار 

 سوی منزلگه ویرانه ی خویش 

 بخدا می برم از شهر شما 

 دل شوریده و دیوانه ی خویش  

می برم؛تاکه در آن نقطه ی دور  

شستشویش دهم از رنگ گناه  

شستشویش دهم از لکه ی عشق 

 زین همه خواهش بیجا و تباه  

می برم تا ز تو دورش سازم  

ز تو،ای جلوه ی امید محال 

 میبرم زنده به گورش سازم 

 تا از این پس نکند یاد وصال 

 می روم،خنده به لب،خونین دل  

می روم از دل من دست بدار  

ای امید بی حاصل  

 خدمت خسرو؛ تمام پیغامهای شما رسید ولی من نمی تونم وبلاگ شما رو باز کنم و خوشحالم که فراموشم نکردین ولی به چه طریقی وبلاگ شما رو باز کنم نمی دونم شما خودتون می تونید راهنمایی کنید؟آدرس دقیق خود را یه بار دیگه برام بنوسیدبا تشکر از شما دوست خوب.

می رود که تیر از کمان بیرون جهد  چاپ
تاریخ : شنبه 16 شهریور ماه سال 1387

من یه زن دیوانه ای هستم که تاخت دیوانه وار گله مرا با خودبه بازی گرفته امروز هم در همین لحظه چشمانم پر از گرد و خاکه ؛ چه دیده ام ؟ چه کرده ام ؟ چه بر من گذشته است ؟ چگونه دوستش دارم؟ همانطور که معمولا دوست دارن . انسان گرسنه است .ولی تنها گرسنه ی تن نه ! این گرسنگی را میتوان فریب داد بارها من فریبش دادم ولی گرسنگی دیگه یی هست که نمشه فریبش داد و فریب هم نمی خوره من گرسنه ی حقیقت هستم گرسنه ی واقعیت هستم من می دونم چی دارم می گم  فکر میکنین در دنیای امروز وقتی که به یه جان دست نخورده برسین که سرش بیرون از گنداب هستش ؛ در اون چنگ نمی ندازین؟  

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیره گیها

هر روز مطمئن تر می شم که من نمی تونم تحمل کنم گذشت زمان نتونست مرهمی شده تسکینم بده  نه دیگه نمی شه باید یه چاره ای باشه با نفرت یه جا نمی شه زندگی کرد چه تلخه وقتی یه جا فکر میکنی داری نفرت رو می کشی  بدتر به سراب برسی  

با یه مشت خاطره های خوب و بد مگه می شه تا ابد زندگی کرد ؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387

تصمیمی گرفتم نمی دونستم عاقبتش چی میشه ؟ فقط می خواستم یه خلایی رو پر کنم .زندگی برام تو دو سطح پیش میرفت همه زندگی بیرونی منو میشناسن زندگی دیگه ام تنهایی بود زنی که با دستهای پندارش خودشو از رویا به بیرون میکشه از رویایی به رویایه دیگه تا به آخریشون برسه. آیا این آخرینشه ؟ همه چی میگذره ولی اگه همه چی میگذره اگه همه چی جادو و شعبده است اون نیروی ذاتی برجاست اون قدرت پندار و رویا اون جهش زندگی که مدام آفریده و نو میکنه اون جادوگر بزرگ و او درخود درونه باید دید باید شناخت باید باهاش کنار اومد ." خودخواهی زندگی به خطر افتاده و غریزه ی حفظ نفس ؛ زورشان بر ترحم میچربه !اینجا باید خود را نجات داد و بدا به حال کسی که راه گریز را بر چنین فردی ببندد"

نمی دونم نمی دونم نمی دونم زمزمه ی روح سرکشمو گوش بدم یاخاموشش کنم دردناکه انسان زنی ازجمله ی زنان باشه و خودشو پنهان کنه چون زنم باید بازگشت به پس رو به خاطر یه مرد احمق قبول کنم ونباید ادامه بدم یا هم با ادامه در انتظار بد نامی باشم در صورتی که کاملا بی گناهم و اینجاست که بگم اون جایی که خود قربانی بی انصافی هستیم ؛بی انصاف بودن مایه ی تسکینه

وجدانم بیخودی اونچه رو که مزاحم میبینه تو سایه نگه میداره سایه بازم خودمم و باز درون خودم مسکن دارن دونستن اینکه از بالا تا پایین درونم پره از موجوداتی که نمیشناسمشون نمی تونم آسوده باشم تو همه ی اینها منم ولی چی می خوان از جون من؟ و حتی خود من چی می خوام؟

یه گذشته ی تلخی رو پشت سر دارم گذشته ای که انسان از اون رنج می بره که همچو چرم ساغری میمونه که کذشت زمان تنگترو تنگترش می کنه و تن انسان بیشتر از اون مچاله می شه تنها اون لحظاتی  که بچه هام بدنیا اومدن قدم سست کردم تا بهتر اون لحظه ها رو از نو زندگی کنم  .

از هنگامی که پا به جهان  می زاریم با خود زندگی میکنیم ؛خود مونو می شناسیم؛گمان می کنیم که می شناسیم .آدمی به نظر یکسر ساده و یکپارچه می اید همه به یکدیگر شباهت دارن .گویی ساخته و پرداخته؛کامل از مغازه بیرون آمده اند ولی در عمل چه موجودات گوناگونی را زیر پوست خود می توان کشف کرد

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی